تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - سعدی شیرازی
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!

غزلی از سعدی

بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا رَوَم ز دستت که نمی دهی مجالی

نه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی

چه خوش است در فراقت همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت!

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد

به طپانچه ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می رفت و فروچکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی

 

زبان غم گاهی زبان یأس است. ولی عاشق هر چه ناامیدتر، عاشق تر؛ و در این نهایتِ عشق، و فرط درماندگی از وصال، با نظر کردن به معشوق، خالص تر.

سعدی در این غزل زیبا، از زبان عاشق خسته و درمانده ای صحبت می کند که، گر چه  در میانه ی راه، ناامیدی  بر او غلبه کرده است و چیزی نمانده که بساط عشق اش را جمع کند و ببرد و در پای چیز  دیگری پهن کند، یکباره به خود می آید و با خود می گوید که مهم نیست که دوست ممکن است به او نظری نیندازد، خود او نباید نظرش را از دوست برگرداند، که این کار در حق معشوق جفا و گناه است.

در بیت نخست، عاشق خود را به پرنده ای تشبیه کرده است که دیگر نمی تواند بیش از این در هوا و به هوای دوست پر بزند و پر بگیرد.  سؤالی را که از معشوقه دارد می پرسد، در واقع از خودش هم می پرسد، هر چند که جوابش را می داند. این پرنده ی عاشق از دست او هیچ جایی نمی تواند بنشیند و ساکن شود، چون بالاخره باز هم هوایی می شود و برای رسیدن به او پرواز می کند.

در بیت دوم نیز نشان می دهد که فکر پرواز و رسیدن دست از سر عاشق برنمی دارد. نه می تواند خود را بزند به ناآشنایی و بی خیالی و برگردد، و نه از ره آشنایی می تواند خود را به او نزدیک کند. دچار تناقض پیچیده ای شده است. حتی در جدایی از او، این حس آشنایی-  گر چه حس می کند به دردش نخورده است، از او جدا نمی شود. مشکل پیچیده ی عاشق را در پرسش های تأکیدی پی در پی او می توان دید.

در بیت سوم، عاشق برای نشان دادن بیچارگی خود می گوید که افتاده ای که چاره ی کارش را بداند غمی ندارد. ولی او به جای چاره فقط غم دارد.

سعدی در بیت چهارم از زبان عاشق می گوید:

چه خوش است در فراقت همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

یا سعدی خیلی زود به این بیت رسیده است، یا من بد دارم حرف های او را دنبال می کنم! جای اصلی این بیت باید قبل از بیت آخر می بود. امیدی که در این بیت سو سو می زند با یأس خالی از کورسویی که در بیت پنجم و در ابیات بعد از آن می آید  جور درنمی آید. البته تنها با یک معنی و از یک راه  جور درمی آید: شاید بتوان گفت که عاشق آن قدر نا امید است که امیدی به دیدن میوه ی صبرش ندارد. اگر صبر  به وصال ختم شود که خوب است. عاشق چندان خوش بین نیست. به همین خاطر است که می گوید:

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی