تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - سعدی در بیان خودش
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!

همیشه، شیوه ی برخورد با آزادی بیان را می توان در آینه ی ادبیات و فرهنگ یک ملت دید. حد و مرز این آزادی را نیز می توان در دوره های متفاوت تعیین کرد. شکلی از این آزادی را می توان در بیش تر این دوره ها دید. نویسنده و شاعر حرف های زیادی را به نصیحت و یا اعتراض بدون این که به اسامی و موارد خاصی بپردازد در اثرش می آورد. از خیال کمک می گیرد تا واقعیت را، اغلب خیلی واقعی تر از آنچه که چاپلوسان می نمایانند نشان بدهد. البته گاهی همین کلی گویی ها هم در برابر افرادی که ظرفیت شنیدن هیچ حرفی را- به هیچ شکلی- ندارند و زود به خود می گیرند و حساسیت نشان می دهند و برخورد می کنند، دل ِ شاعر و واعظ نصیحت گویی مانند سعدی را بیم ناک می کند که یکباره وسط حکایتی که انگار یکی از نمایش های مدرن است وارد می شود و می گوید:

دلیر آمدی سعدیا در سُخُن

چو تیغ ات به دست است، فتحی بکن

این دلیری ِ حاکی از ترس ِ سعدی نشان می دهد که انتقاد بی اسم و رسم هم برای خودش یک حدّی داشت و او زیادی به خطِ مرزی نزدیک شده بود. ولی، هر چه بود و هر چه باشد، ادبیات ما دارای آثاری است که نشان می دهد همیشه نوعی آزادی بیان در این گوشه ی جهان وجود داشته است که نوشته هایی از این دست به دست ما رسیده است. البته، شاید فکر کنیم که سعدی در حکایت نویسی که خودش نوعی تاریخ نویسی است نباید از این گستاخی ها می کرد.، ولی خوشبختانه هنوز از میشل فوکو و امثال او خبری نبود تا به گوش شاهنشاه برسانند که چه نشسته ای خاموش و بی کار و غافل، که هر متنی برای خودش یک تاریخ است و حتی در غزل هم سعدی گستاخی را از حد گذرانده و سیاست او را واجب است. او به بهانه ی صحبت از دلبری گاهی دلیری می کند. فکر می کند یک نقطه اش را که بردارد می تواند ما را منحرف کند. این غزل او نیز شبهه هایی را ممکن است ایجاد کند:

من چون تو به دلبری ندیدم

گلبرگ چنین طری ندیدم

مانند تو آدمی در آفاق

ممکن نبود، پری ندیدم

وین بوالعجبیّ و چشم بندی

در صنعت سامری ندیدم

با روی تو ماه و آسمان را

امکان برابری ندیدم

چون دُرّ دو رسته ی دهانت

نظم سخن دَری ندیدم

مه را که خَرد؟ که من به کرّات

مه دیدم و مشتری ندیدم

وین پرده ی راز پارسایان

چندان که تو می دری، ندیدم

دیدم همه دلبران آفاق

چون تو به دلاوری ندیدم

جوری که تو می کنی در اسلام

در ملّت کافری ندیدم

سعدی غم عشق خوبرویان

چندان که تو می خوری، ندیدم

دیدم همه صوفیان آفاق

مثل تو قلندری ندیدم

آیا همه ی این حرف ها را سعدی درباره خودش می گوید، یا فقط آن دوبیت آخری را از زبان دیگری در وصف قلندری خودش آورده است؟ اگر آن ابیات دیگر در باره ی خودش نیست، پس در باره ی کیست؟ این حرف ها را دارد جدّی جدّی به طرفش می گوید، یا دارد او را مسخره می کند؟

اگر حاکمان آن روزی، ناقدان امروزی را داشتند و با روش های نقد جدید این شعر را سروته می کردند و ساختارش را می شکستند و از گفته هایش، نگفته هایی را درمی آوردند، شاید همین قدر آزادی بیان هم که سعدی داشت، از کف اش می رفت  و شاید خودِ سعدی و آثارش هم می شکست و حرف و غزلی از او به دست ما نمی رسید.  همان بهتر که نقد ادبی هنوز در خدمت حاکمان نبود،. آخر حساسیّت تا کجا؟ اگر شاهنشاهی که در زمان سعدی زندگی می کرد، هر حکایتی را به خودش می گرفت و خودش را می باخت و می گفت : «حکایت بی شکایت! وگرنه حکایت بی حکایت!»  برای ما از ادبیاتِ کهن تنها یک شیر بی یال و دم و اشکم باقی می ماند. خوشبختانه حس گرهای هوشمند هنوز آن گونه تنظیم نشده اند که از کلیّات سعدی فقط جزئیاتی به صورت جزوه، آن هم برای گذراندن یک درس دانشگاهی باقی بماند.

 در دنیای امروز همه حساس شده اند. حتی آمریکایی های دمکرات و انگلیسی های جمهوری خواه!  تا پسربچه ای در این سوی دنیا در  خیابان بازی می کند و شعر می خواند: «یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه، می زنم زمین هوا می ره، نمی دونی تا کجا می ره.» با تکنولوژی برتر و ماهواره ای شان استراق سمع می کنند و می خواهند بدانند: از این توپ یکی دارد یا بیش تر؟  میزان قلقلی بودنش چه قدر است؟ این پرچم کدام کشور است که سرخ و سفید و آبی است؟ چه سرّی در آن است که می گوید «نمی دونی تا کجا می ره؟» تا اسرائیل بُرد دارد یا نه؟ ببینید ادبیات کودکان و توپ بازی ساده را هم می شود سیاسی کرد چه برسد به این حکایت سعدی:

شنیدم که دارای فرخ تبار

ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گلّه بانی به پیش

به دل گفت دارای فرخنده کیش

مگر دشمن است این که آمد به جنگ

ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

کمان کیانی به زه راست کرد

به یک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت ای خداوند ایران و تور

که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم

به خدمت بدین مرغزار اندرم

ملک را دل رفته آمد به جای

بخندید و گفت ای نکوهیده رای

تو را یاوری کرد فرخ سروش

وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعی بخندید و گفت

نصیحت ز منعم نباید نهفت

نه تدبیر محمود و رأی نکوست

که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتری شرط زیست

که هر کهتری را بدانی که کیست

مرا بارها در حَضَر دیده ای

ز خیل و چراگاه پرسیده ای

کنونت به مهر آمدم پیشباز

نمی دانیم از بداندیش باز؟

توانم من ای نامور شهریار

که اسبی برون آرم از صد هزار

مرا گلّه بانی به عقل است و رای

تو هم گلّه ی خویش باری بپای

در آن تخت و ملک از خلل غم بود

که تدبیر شاه از شبان کم بود

تو کی بشنوی ناله ی دادخواه

به کیوان برت کلّه ی خوابگاه؟

چنان خُسب کاید فغانت به گوش

اگر دادخواهی برآرد خروش

که نالد ز ظالم که در دور توست؟

که هر جور کو می کند، جور توست

نه سگ دامن کاروانی درید

که دهقان نادان که سگ پرورید

دلیر آمدی سعدیا در سُخُن

چو تیغ ات به دست است، فتحی بکن

بگو آن چه دانی، که حق گفته به

نه رشوت ستانی و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی

طمع بگسل و هر چه دانی بگوی

*

خبر یافت گردنکشی در عراق

که می گفت مسکینی از زیر طاق:

تو هم بر دری هستی امّیدوار

پس امّیدِ بر در نشینان برآر

*

نخواهی که باشد دلت دردمند

دل دردمندان برآور ز بند

پریشانی خاطر دادخواه

بر اندازد از مملکت پادشاه

تو خفته خنک در حرم نیم روز

غریب از برون گو به گرما بسوز

ستاننده ی دادِ آن کس خداست

که نتواند از پادشه دادخواست

این حکایت سعدی بیان گر شیوه ای از نقّادی است که با خود نقدپذیری را به همراه دارد. هنوز تحمل شنیدن این گونه وعظ ها در بزرگان در همه جای دنیا وجود دارد. آن چه که غیرقابل تحمل است این است که سیاست نقد را با تهمت و دروغ و توهین و تبلیغ منفی به بازی بگیرد.