تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - "کشتگاه من " نیما
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!

شعر «كشتگاه من» از نیما یوشیج با تحلیل

محمد رضا نوشمند

كشتگاه من

خشك آمد كشتگاه من

در جوار كشت همسایه.

گرچه می گویند: «می گریند روی ساحل نزدیك

سوگواران در میان سوگواران.»

قاصد روزان ابری، داروك! كی می رسد باران؟

 

بر بساطی كه بساطی نیست،

در درون كومه ی تاریك من كه ذرّه ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم داد از خشكیش می تركد

-         چون دل یاران كه در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروك! كی می رسد باران؟

 

در این شعر، با محور قرار دادن یك كشاورز روستایی كه دارد واقعه ای را تمثیل وار شرح می دهد، به این نتیجه می رسیم كه او خشكسالی و بی بارانی را به هجران و فراق یاران تشبیه كرده است. البته این شعر نیما مانند لباسی است كه از هر دو رو می توان آن را پوشید. یعنی می توان این تشبیه را از این رو به آن رو كرد و جور دیگری به آن نگاه كرد و آدمی را دید كه دوری از یاران خود را «بی بارانی» و در نتیجه این هجران را در زندگی اش «خشكسالی» می داند. من ترجیح می دهم كه نیما را جای آن مرد روستایی بگذارم. نیما فقط با چنین نگاهی می تواند غیر از دگرگونی ظاهری شعرش نسبت به شعر سنتی، به دگرگونی محتوایی نیز در آن پرداخته باشد. در شعر سنتی رسم بوده و هست كه شاعر دوری از یار را به خزان و بی برگ و باری تشبیه می كند. در شعر سنتی اغلب گل و گیاه با وجود دوست و هم چنین در وجود و خیال دوست می روید، و بی دوست همه جا بیابان می شود و سعدی می بیند كه در بادیه تشنگان می میرند و باباطاهر ناله می كند كه:

بی ته گلشن چو زندانه به چشمم

گلستان آذرستانه به چشمم

بی ته آرام و عمر و زندگانی

همه خواب پریشانه به چشمم

سعدی در چند بیت زیر به زیبایی، رشد و نمو گیاه را در جوار دوست و بیابان و تشنگی را در فراق دوست پیش رویش می بیند:

طفل ِ گیا شیر خورد، شاخ ِ جوان گو ببال

ابر بهاری گریست، طرف چمن گو بخند

تا به تماشای باغ میل چرا می كند؟

هر كه به خِیلش دراست قامتِ سرو بلند

عقل روا می نداشت گفتن اسرار عشق

قوّت بازوی شوق بیخ صبوری بكند

دل كه بیابان گرفت، چشم ندارد به راه

سر كه صراحی كشید، گوش ندارد به پند

كشته ی شمشیر عشق حال نگوید كه چون

تشنه ی دیدار دوست راه نپرسد كه چند

به نظر من، نیما مانند یك كشاورز ساده ابتدا به مزرعه ی خود و بعد به بخت و اقبال خود می نگرد. وقتی كه می گوید «خشك آمد كشتگاه من»، ظاهراً جمله ی خبری ساده ای را می گوید؛ در صورتی كه در مصرع بعدی مفهوم و حسّی بیش از معنی یك جمله ی خبری ساده را می توان دید. «در جوار كشت همسایه» یك معنی اش این است كه زمین من هم مانند زمین همسایه ام دچار بی آبی است. اگر چنین معنایی را بخواهیم از این عبارت استنباط كنیم، ضرورت وجود آن در این شعر از بین می رود؛ برای این كه بی آبی دو زمین كنار هم كه دیگر گفتن و تأكید ندارد. این عبارت با برداشتی دیگر به معنایی می رسد كه ضد معنی اوّل است، ولی ضرورت گفتن چنین عبارتی و تأكید روی آن را توجیه می كند، و به شعر معنایی فراتر از چند جمله ی ساده ی خبری می دهد. این بار از ذهن كشاورز به مقایسه ی زمین خودش با زمین همسایه اش می پردازیم. گرچه در واقعیت غیر ممكن است، ولی از دو زمین ِ كنار هم، یكی بی آب است و دیگری آب دارد (ولی به طور نمادین). نیما برای زمین همسایه از واژه ی «كشت» استفاده می كند و خواننده می تواند زمینی را ببیند كه در آن كشت و كار انجام شده است. با این برداشت، می شود در زندگی كشاورز به دنبال چیزی با ارزش تر از خودِ آب گشت. نااُمیدی بدتر از بی آبی است. دو كشاورزی كه در كنار هم زندگی می كنند، با امكانات و شرایط متفاوت، در برابر یك پدیده ی طبیعی و یا اجتماعی واكنش های یكسانی ندارند. استفاده از عبارت «گر چه می گویند» نشان می دهد كه راوی خودش امیدی به درست بودن خبری كه شنیده است ندارد، و فقط به نقل قول آن از دید خودش اكتفا می كند. به همین خاطر، به عقیده ی من، این كشاورز، مثل بسیاری از آدمها كه هنگام نقل قول ِ جمله ای كه به درستی اش اعتقادی ندارند آن را جوری عوض می كنند كه غیر مستقیم گویای حال و فكر خودشان هم باشد، كلماتی را كه بار منفی دارد به جای كلمات اصلی به حرفِ دیگران تحمیل كرده است. جمله ی «می گریند روی ساحل نزدیك، سوگواران در میان سوگواران» بایستی در حقیقت با استفاده از «گرچه» مفهومی مثبت می داشت. یعنی كشاورز می گفت كه زمین من دچار بی آبی است، گر چه عدّه ای می گویند كه از ابرهای تو درتوی همین ساحل نزدیك دارد باران می بارد. امّا، «ابرها» در این گفته جای خود را به «سوگواران» داده و «گریستن» جای «باریدن» را گرفته است. بنابراین، به جای این كه این جمله نقطه ی امیدی برای او باشد، مانند مقایسه ی دو مصرع اوّل جنبه ی منفی  پیدا می كند. جالب این است كه این كشاورز حرف مردم، یعنی جامعه را نمی پذیرد؛ در عوض، از داروك كه موجودی با عكس العمل های صد در صد طبیعی است می پرسد كه باران كی خواهد آمد. اظهار نظر تصنعی دیگران جز افزودن غصّه ی دیگری روی ناامیدی اش چیز دیگری نیست. .(البته اگر به معنی سطحی گفته ی دیگران اكتفا كنیم می توانیم این طور بگوییم كه دیگران می گویند كه تنها تو نیستی كه از خشكسالی رنج می بری، در همین ساحا نزدیك و در كنار آب، خیلی ها عزای بی آبی را دارند. ولی با همین معنی هم، باز می بینیم كه با توجه به بندِ بعدی و پرداختن به خود، راوی حرف دیگران را نمی پذیرد.)

این پرداختن به تنهایی و جدایی خود از دیگران را در بند دوم هم داریم، با این تفاوت که دیگر صحبت از كشت نیست. او به بساط و خانه ی خود كه نگاه می كند، انگار دارد به همه ی زندگی اش نگاه می كند. بی بارانی نمی تواند كومه ی او را تاریك كند، ولی تاریكی می تواند به او  این حسّ را القا كند كه دارد از آب كه خودِ زندگی است محروم می شود. تركیدن دنده های نی از خشكسالی، ربطی به خشكسالی كشتگاه ندارد، ولی نشان می دهد كه اوضاع جوری است انگار كه خانه و زندگی اش دارد روی سرش خراب می شود. او این كومه ی رو به ویرانی را تشبیه به دل افرادی می كند كه از غصّه ی دوری یارانشان دارد می تركد. دل چه جوری می تركد؟ _ از نا امیدی!  دل به آنچه كه این جماعت  می گویند نمی تواند خوش كند، گویا تنها این داروك است كه دروغ نمی گوید. قاصد روزان ابری، داروك، كی می رسد باران؟