تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - تحلیل شعر "من باهارم"احمد شاملو
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!

من باهارم تو زمین 
من زمینم تو درخت 
من درختم تو باهار 
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه 
میون جنگلا طاقم میکنه. 
تو بزرگی مثِ شب. 
اگه مهتاب باشه یا نه 
تو بزرگی مثِ شب. 
خود مهتابی تو اصلاً خود مهتابی تو . 
تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز 
شب ِ تنها باید، راه دوری بره تا دم دروازه ی روز 
مث شب گود و بزرگی، مث شب. 
تازه ، روزم که بیاد 
تو تمیزی 
مث ِشبنم 
مث ِ صبح. 
تو مث ِ مخملی ابری 
مث ِ بوی علفی 
مث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکی 
اون ململ ِ مه 
که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی 
هاج و واج مونده مردد 
میون موندن و رفتن 
میون مرگ و حیات . 
مث ِ برفائی تو . 
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه 
مث ِ اون قله ی مغرور ِ بلندی 
که به ابرای سیاهی و به بادای ِ بدی می خندی... 

من باهارم تو زمین 
من زمینم تو درخت 
من درختم تو باهار، 
ناز انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه 
میون جنگلا طاقم میکنه.

 

گاهی اوقات آدمهای خیلی واقع گرا یا رئالیست، دانسته یا ندانسته، خیلی  ذهن گرا یا ایده آلیست می شوند. ایده آلیست بودن به این معنی نیست که آدم واقعیت بیرون از ذهن خود را انکار کند؛ بلکه بیش تر به این معنی است که آدم آنچه را که ذهن اش از واقعیت بیرون درک می کند مقدم و  ارجح بر واقعیت بیرون می داند. این ادعا که چیزی به عنوان واقعیتِ بیرونی وجود ندارد و هر چه هست همانی است که ذهن در خود دارد و می سازد، در پی اثبات این حقیقت است که چیزی که در ذهن هر کسی به عنوان واقعیت نقش می بندد درست و مو به مو و آینه وار مشابه آنچه که در خارج از ذهن اوست نیست.(البته وقتی همه چیز وابسته به ذهن آدم باشد، به وجود چیزی به عنوان امری غیرذهنی نمی توان اعتقاد پیدا کرد، برای این که هرگونه اعتقاد و استدلال برای اثبات وجود و حقیقت هر چیز دیگری، حتی با استفاده از حس و تجربه، باز هم از طریق ذهن و تحت تأثیر آن خواهد بود.)   ذهن گرایی در حالت بسیار افراطی و مطلق اش برای انکار حقیقی نبودن آنچه که در ذهن ما منعکس می شود به این مثال متوسل می شود که ممکن است تمام آنچه را که ما واقعیت می دانیم مانند خوابی باشد که پس از بیداری متوجه می شویم که همه اش خواب و خیال بوده است. از کجا معلوم همه ی این کار هایی را که می کنیم و فکر می کنیم واقعی است بخشی از یک خواب بسیار طولانی نباشد؟ آلیس در سرزمین عجایب لوئیس کارول بعد از بیداری از خوابی که خیلی برایش جدی بود به این نتیجه رسید که ممکن است خودش هم بخشی از خواب کس دیگری باشد.

بنابراین، از دید یک ایده آلیست، هر کسی دنیای بیرون از خود را در ذهن خودش خلق می کند. به همین دلیل دنیای بیرونی هر کسی متفاوت از خودش نیست. هر کسی آنچه را که فکر می کند می بیند، و آن چیزی را می بیند که فکر می کند. این همان حرفی است که هاتف اصفهانی در اقلیم عشق می زند:

آنچه بینی دلت همان خواهد

و آنچه خواهد دلت، همان بینی

خوب، این مقدمه چه ربطی به این شعر احمد شاملو دارد؟

وقتی همه چیز زاده ی ذهن فردی است که در اندیشه و خیال است، بنابراین، آن «تو»یی را هم که به آن می اندیشد زاده ی ذهن خودش است؛ و در نتیجه، «تو»ی فردی که در اندیشه است با «من» او هیچ فرقی نمی کند. پس تعجبی ندارد اگر ببینیم که احمد شاملو در چرخه ی «من» و «تو» گرفتار شده است و خودش را در «تو»یی که ساخته است تکرار می کند:

من باهارم تو زمین 
من زمینم تو درخت 
من درختم تو باهار

در این چرخه و طواف به گرد «تو»- مانند هر چرخیدن و طواف دیگری- هر کسی اوّل از همه به دور خودش و اعتقادات خودش می گردد. پس، همه یک جور نمی چرخند اگر چه در ظاهر جهت چرخیدن شان یکی باشد. بنابراین، حس و تصور بهار در وهله ی نخست، امری ذهنی است. بهار حقیقی را هر کسی در ذهن خود می سازد و درک می کند. آدمی که عینک بدبینی و دودی زده است، بهار را سبز و یا مثل دیگران سبز  نمی بیند و از آن لذّت هم نمی برد؛ و حتی اگر دلش خواست می تواند از این گفته ی دیگران که می گویند بهار آمده است تعجب کند. ( البته اگر خیلی ایده آلیست باشد حضور این دیگران را نیز وهم و ساخته ی ذهن خودش می داند. پس راحت تر به این نتیجه می رسد که بهار تا وقتی که خودش آن را نخواهد و نبیند نمی آید.)

حرف این جور آدمها را سخت می شود فهمید. علت اش این است که این جور آدمها زبان شان را مطابق با آنچه که درک می کنند می چرخانند. پس طرز حرف زدن شان با بقیه فرق می کند. سمبولیسم و نمادگرایی از دل ذهن گرایی مطلق بیرون می آید. اگر من واقعیتی را که حس می کنم منحصر به خودم و ذهن خودم است، پس نباید شیوه ی بیان و کاربرد زبانم در توصیف آن مشابه دیگران باشد. بدتر از همه این است که برداشت دیگران از حرف های من، برداشت ذهنی خودشان است که مطابق با میل و اراده ی خوشان شکل گرفته است. این دنیای «ذهن در ذهن» ایده آلیست ها در ترکیب با زبان نمادین شان عجب دنیای «شیر تو شیری» را می سازد! خوب فکر کنید! اگر کسی بخواهد منظور حرف نمادین مرا برای من توضیح بدهد،  برای من ِ ذهن گرا، هر چه که او می گوید در حقیقت همان چیزی است که من فکر می کنم او دارد می گوید چون که هم او و هم حرف او، همه ساخته ی ذهن من است. حالا مشکل شد چند تا! و ممکن است بپرسید این حرف ها چه ربطی به بقیه ی شعر احمد شاملو دارد. پاسخ این است که اگر در پیچ و خم های زبان احمد شاملو گرفتار شدید و خواستید معنای روشنی برای همه ی آنها پیدا کنید و نتوانستید، ناراحت نشوید و تعجب هم نکنید. قرار نیست هر کس هر چیزی را که مطابق با ذهن و خیال خودش خلق می کند و در باره اش حرف می زند ما درست مطابق ذهن و خیال او بفهمیم و معنی کنیم. ما در انجام چنین کاری باید بدانیم که بیش تر خودمان را داریم معنی می کنیم تا او را. این همان نتیجه ای است که ایده آلیست ها می خواهند به آن برسیم.

وقتی احمد شاملو هم بهار است و هم زمین است و هم درخت، و در مقابل «تو»ی او نیز، هم زمین است و هم درخت است و هم بهار، سرسبز شدن این درخت هیچ تعجبی ندارد برای این که درست همان چیزی را می بیند و دارد که می خواهد. حتی می توانیم به این نتیجه برسیم که این سرسبزی و درخت طاق بودن در جنگل از خصوصیات «تو» نیز هست که به «او» رسیده است. و از این جا می توانیم تمام آنچه را که احمد شاملو در باره «تو» می گوید، به خود «او» هم برگردانیم برای این که همه ی این ها ساخته ی یک ذهن است. بخش هایی را که فکر می کنیم معنی اش را می فهمیم، باز با توجه به فهم خودمان می فهمیم. حتی کلمه ی «مثِ» یا مانندِ که باید ما را راهنمایی کند تا تشبیهات شاملو را درک کنیم، راهنمای چندان دقیقی نیست. برای این که ما دنیای بیرون از ذهن مان را «مثِ» هم حس نمی کنیم تا بتوانیم تشبیهات مان را «مثِ» هم درک کنیم