تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - آرایه تلمیح در غزلی از سیمین
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!
تلمیح در غزلی از سیمین بهبهانی

محمدرضا نوشمند

 

و ابیضت عیناهُ من الحُزن

سوره ی یوسف(قرآن کریم)

 

کویر بی برگی را...

سیمین بهبهانی

کویر بی برگی را، دو زن سیه پوشانند

که چون شبانگه آید، دعای باران خوانند

کویر بی برگی را، دو زن به صدها انگشت

در آرزوی رُستن، ستاره می افشانند

دو زن- دو مشعل در دست- به جستجوی نورند

ولیک در تاریکی، همیشه سرگردانند

دو زن که با آئینه، ز بخت، شکوا دارند

سیاهروزی ها را، گناه او می دانند

کویر بی برگی را، دو زن به شورابی گرم

دو چشمه، همپا، همرو، به خار و خس می رانند

دو زن- دو قدسی- آری، امید رجعت دارند

به انتظاری دیرین، نماگر ایمانند

دو تن، سیه پوش آری، چنان به ره می مانند

که خویشتن را- باری-، سپیده می پوشانند...

شهریورماه 58

اغلب منطق درونی شعر پاسخگوی معنی و عناصر مرتبط با آن در شعر است. توانایی های زبانی، ادبی و اطلاعات جنبی و عمومی به درک این منطق کمک زیادی می کند؛ ولی وقتی شاعر از ALLUSION  یا تلمیح استفاده می کند و آن را اساس منطق شعرش قرار می دهد، باید خواننده برای رساندن سروته شعرش فکر اساسی تری بکند. البته ممکن است پس از تمام صغری و کبری چیدن های خواننده، کسی با نقل قولی از شاعر بیاید و تمام کاسه و کوزه ی خواننده ی به تحلیل ِ خود دل خوش را بهم بریزد و بگوید: «خواندی، ولی کور خواندی!» در این لحظه است که دوباره خواننده از فرط خشم شاید بگوید: «خدا این جور شاعر را مرگ بدهد که معلوم نیست حرف حسابش چیست!» و با این نفرین، خواننده ی کِنِف شده می شود از مقلدان رولان بارت که با اقدامی انتحاری در امر تحلیل یک شعر به فتوای او عمل می کند. (یادم می آید در مورد فیلم دونده از امیرنادری سإالی به این مضمون پرسیده بودند: «شما چرا در بخش هایی از فیلم از جوجه ی کوچکی در کنار امیرو ـشخصیت اصلی فیلمـ استفاده می کردید؟ این جوجه نماد چیست؟» ایشان پاسخ دادند که ما می خواستیم چیزی در کنارش باشد تا هم به گونه ای تنهایی اش را نشان بدهد و هم وقتی آدمی کنارش نیست تنهایی اش را پر کند. ابتدا می خواستیم گربه ای را با او در اتاقش نشان بدهیم. هر قدر دنبال گربه ای دویدیم تا بگیریمش و ببریم به اتاقش نشد. آخرش مجبور شدیم از آن جوجه استفاده کنیم. این نکات قابل توجه خوانندگانی که گربه را نماد یک چیز می دانند و جوجه را نماد چیزی دیگر. طبق نظر آقای کارگردان، حتی گوریل هم می توانست همین نقش را در فیلم بازی کند!)

این شعر خانم سیمین بهبهانی با اشاره ای به آیه ی 84 از سوره ی یوسف شروع می شود. این شعر از دفتر دومکتاب خطی ز سرعت و از آتش انتخاب شده است. سیمین بهبهانی نام این دفتر را ازجمعه ی سیاه گذاشته است برای این که اشعار آن در مورد حوادثی است که منجر به انقلاب اسلامی ایران شد و تا حدودی به حوادث پس از انقلاب و به آغاز جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران نیز می پردازد. پس می توان در تصویر دو زنی که سیمین بهبهانی در شعرش نشان می دهد، قیافه ی اندوهگین مادر و همسری را دید که در انتظار خبری از کسی است که دست حوادث او را جدا کرده و با خود برده است. ولی با آگاهی از اوضاع و احوال تاریخی ایران در زمانی که این شعر گفته شد، هنوز نمی توان به وحدت معنایی درون آن راهی پیدا کرد. بدون درک آیه ایکه شعر با آن شروع می شود، برداشت خواننده از این شعر بسیار متفاوت از حرف اصلی آن خواهد بود.

آیه ی مذکور به بخشی از داستان حضرت یوسف و یعقوب مربوط می شود که برادران یوسف برای گرفتن آذوقه در زمان قحطی مجبور شدند به فرمان او که هنوز نمی دانستند برادرشان است، برادر کوچک ترشان بنیامین را نیز با خود به مصر ببرند. یوسف برای آزمایش آنها و فهماندن بزرگی ِ خیانتی که در جدایی پدرش از او کردند، طرحی ریخت تا بنیامین را بتواند به جرم ربودن جام طلایی نزد خود نگه دارد، و دور کردن بنیامین از یعقوب باعث شود که این تجربه ی دوم آنها را بیش تر پشیمان و متنبه کند.  برادران هر چه اصرار کردند که برادر ما دزد نیست، و ما به پدر پیرمان قول داده ایم  که او را زود و سالم نزد او برگردانیم یوسف نپذیرفت. هنگامی که بدون بنیامینپیش یعقوب برگشتند و ماجرا را برایش تعریف کردند بسیار اندوهگین شد و گریست. در قرآن کریم آمده است:«و ابیضت عیناهُ من الحُزن؛» یعنی آن قدر از اندوه گریست که چشمانش سپید شد.

حالا با این شرح مختصر می توان تصاویر و استعاره های موجود در شعر سیمین بهبهانی را بهتر درک کرد.

کویر بی برگی را، دو زن سیه پوشانند

 

این دو زن سیه پوش چه کسانی اند؟

امام جعفر صادق(ع) در باره ی حضرت یعقوب فرمودند که ایشان در فراق یوسف آن قدر گریست که دیدگانش کور شد و تنش رنجور و ضعیف، و مشرف به مرگ گردید. او به اندازه ی هفتاد زنِ فرزند مرده می گریست. روز و شب آرام نداشت. مردم به او می گفتند یا روز گریه کن، شب آرام بگیر؛ یا شب گریه کن و روز آرام باش. و لذا او را از «بکائین» یعنی «گریه کنندگان مشهور دنیا» نامیدند.(از کتاب تاریخ انبیاء و قصص قرآن از آدم تا خاتم نوشته ی حسین عمادزاده)

با توجه به روایت نقل شده می توان حدس زد که منظور از دو زن سیه پوش دو چشم یعقوب است. چشمانی را که به اندازه ی هفتاد زن فرزند مرده گریسته باشد، می توان به زن تشبیه کرد. البته، سیمین بهبهانی حتماً با ارائه ی چنین تصویری به مفاهیم دیگری نیز می خواهد برسد، ولی فعلاً بهتر است ما به تبیین همین معنی ظاهری بپردازیم.

 

کویر بی برگی را، دو زن سیه پوشانند

که چون شبانگه آید، دعای باران خوانند

کویر بی برگی شاید به چهره ی اندوهگینی اشاره دارد که با این باران های اشک همچنان از رویش شادی ناتوان و مأیوس است. این دو زن سیاه پوش که دعای باران شان، دعایی است توأم با باران، همان دو چشم سیاه کسی باید باشند که انگار در عزایی سراپا سیاه پوش است و گویی همیشه برایش شب است.

کویر بی برگی را، دو زن به صدها انگشت

در آرزوی رُستن، ستاره می افشانند

شاید این صدها انگشت مژه هایی باشند که اشک های ستاره مانند را روی چهره ی افسرده ای می ریزند شاید که دعایش مستجاب شود و شادی در آن بروید.

دو زن- دو مشعل در دست- به جستجوی نورند

ولیک در تاریکی، همیشه سرگردانند

دو چشم که بینایی شان مشعل شان است در جستجوی گمشده ای هستند که با آمدنش نور و بینایی را به آنها برمی گرداند، ولی بدون او همیشه در تاریکی و سرگردانی اند.

دو زن که با آئینه، ز بخت، شکوا دارند

سیاهروزی ها را، گناه او می دانند

معمولاً همه ی بدیهایی را که آدم می بیند به گونه ای از چشم خودش می بیند. یعقوب چه کرده بود که باید به مصیبت هجران فرزند گرفتار می شد؟

از حضرت سجاد(ع) نقل شده است که فرمودند: یک شب جمعه یعقوب با فرزندانش نشسته بود. سائلی آمد و از آنها غذایی خواست. یعقوب گفت سائل غریب مسافر را غذای دهید. گویا صدای او را نشنیدند و او را محروم ساختند. یعقوب شام خورد و از غذای او زیاد هم آمد. آن گاه وحی به یعقوب رسید، این سائلی که نامش «ذمیال» بود از بندگان روزه دار ما بود که جز برای افطار سؤال نمی کند، آن هم از اندکی حل، و تو او را به ذلّت انداختی در حالی که غذای شما زیادتر بود و مقداری از آن ماند و اینک به جرم این مذلت به مصیبتی گرفتار خواهی شد. یعقوب گفت «وا أسفا، انا لله و انا الیه راجعون.» خطاب شد ای یعقوب نمی دانی که بلا و عقوبت بر دوستان ما زودتر از دشمنان ما می رسد و این از لطف ماست برای امتحان و تکامل آنها.  به عزت و مقام خودم که مصیبتی به تو و فرزندان تو وارد کنم که سرمشق جهانیان شود، و منتظر آن باشید و راضی به قضای من شده و صبر بر بلا کنید. فکر می کنم با این روایت به تصویر مشخصی از این بیت می رسیم. (البته، اگر بخواهیم بدون توجه به معنای استعاری این جملات، تصویر دو زن حقیقی و واقعی را در کلام سیمین بهبهانی جستجو کنیم، می توانیم آن دو زن را در دو نقش مهمی که زنان معمولاً ایفا می کنند- نقش مادر و همسر- ببینیم. زن ها، حتی بدون آگاهی و برداشتی فمنیستی از وضعیت خودشان در زندگی خانوادگی و اجتماعی، اغلب هر بلایی را که به سرشان می آید از چشم خودشان و از زن بودن شان می بینند.)

کویر بی برگی را، دو زن به شورابی گرم

دو چشمه، همپا، همرو، به خار و خس می رانند

این دو چشمه که همپای هم جاری اند و به یک جهت نیز نظر دارند، همان دو چشمی اند که اشک گرم و شوری را روی چهره ی محزونی می ریزند. شاید امید دارند که خار و خس اندوه را از آن بروبند.

دو زن- دو قدسی- آری، امید رجعت دارند

به انتظاری دیرین، نماگر ایمانند

آدم ها هم مانند چشم ها با اشک پاک و به تعبیری قدسی می شوند. این چشم هایی که در عین صبوری و انتظار اشک می ریزند، و از لطف خدا و رجعت گمشده ناامید نمی شوند، ایمان حقیقی را به نمایش می گذارند.

دو تن، سیه پوش آری، چنان به ره می مانند

که خویشتن را- باری-، سپید می پوشانند...

با بیت آخر، دوباره باید بر گردیم به آیه ی ذکر شده در ابتدای شعر. طبق آیه، این دو چشم یعقوب بود که از حزن و گریه ی فراوان سیاهی اش را از دست داد و سپید و نابینا شد. این دو زن سیاه پوش آن قدر نگاهشان به راه می ماند تا سپید و کور می شوند. گرچه سپید پوشیدن می تواند کنایه از کفن پوشیدن و تا مرگ انتظار کشیدن باشد، ولی مطابق با داستان یعقوب که بینایی اش را پس از رسیدن به یوسف بازیافت، باید بگوییم که ثمره ی این سپیدی چشم در انتظار فرزند، سپیدی و بینایی  چشم، پس از ملاقات فرزند است که چشمش به دیدن او روشن می شود.