تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - آه عشق ورزیدم
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!
غزلی از سیمین بهبهانی با تحلیل

محمد رضا نوشمند

 

آه!  عشق ورزیدم

سیمین بهبهانی

 

آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانی

در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی:

خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری

در جدال و آمیزش دستی و گریبانی

نفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بود

با غزال خوش نقشی مرده در بیابانی.

وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستی

آب گند نوشیدم در بلور فنجانی.

تاب شعله می شاید تا پلید پالاید

تن فکندنم باید در تنور سوزانی.

کاش مار می گشتم، پوستوار می هشتم

می گریختم از خود با تن درخشانی.

آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانم

با خلاف ممزوجی، از غلاف عریانی

می گریزم اما تن پیش می دود با من

تن من است و من از تن خسته ای، گریزانی...

آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم:

روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی.

 

این از آن شعرها است! از کدام شعرها؟ از آن شعر هایی که خیلی شعرند و آدم فکرش باز می شود و دلش می خواهد چیزی در موردشان بنویسد. البته نه دفکر کنید که منظورم از باز شدن فکر این باشد که آدم چشم و گوشش باز می شود- هر چند، اگر بسته باشد حتماً باز می شود- ولی منظور من درست خودِ فکر خواننده است. ممکن است آدم خیال کند که از ظاهر این شعر می تواند همه ی ته و توی شاعر یا کسی را که شاعر از زبانش سخن می گوید در بیاورد، امّا در باطن این شعر یک حرفهایی است که به گفتنش می ارزد، و شنونده هم حتی اگر در پایان همه یا هیچی از آن را نپذیرفت، شاید این حرف را بپذیرد که به شنیدنش می ارزید. پس بخوانید شاید به خواندنش بیارزد!

۱

آه! عشق ورزیدم با چگونه حیوانی

در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی:

منظور شاعر در بیت نخست از «عشق ورزی» همان ایجاد رابطه ی جنسی است. این نوع ارتباط است که چهره ی حیوانی طرف مقابل را نشان می دهد. ولی چون گوینده  خودش را فاعل فعل عشق ورزیدن قرار داده است و نگفته است که «حیوانی با من عشق ورزیده است،» بنابراین، ناخواسته خودش را هم از این صفت حیوانی بری نکرده است. این ارتباط اگر بدون عشق آغاز می شد، همه اش حیوانی می شد و دیگر لازم نبود اسمش بشود عشق ورزیدن؛ همان اصطلاح جفت گیری بهتر می بود.  ولی انگار این تماس پایه اش از عشق بود و حالا ادامه و پایانش از عشق عاری است و فقط ختم به هوس شده است. فاصله ی بین آن عشق ایده آل و خیالی تا این رابطه ی صرفاً حیوانی باعث می شود که واقعیت برای او مانند یک کابوس باشد، و حرفهای عاشقانه و نیز  نعره های مستانه ی از سر هوس و در هنگام کامجویی هذیانی بیش به نظر نرسد. خودِ این شعر و تصاویر و خیالاتِ آشفته ی آن خیلی خوب این هذیان را عینیت بخشیده است.

۲

خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری

در جدال و آمیزش دستی و گریبانی

در بیت دوم، پایان یک احساس و شروع یک  احساس دیگر مطرح می شود.گاهی عاشق برای رسیدن به معشوق آن قدر نا امید است که فکر می کند باید خوابِ وصال را ببیند. ولی وقتی این وصال در بیداری واقعیت پیدا می کند، آن اشتیاق اولیه جایش را به بیزاری خواهد داد؛ زیرا رسیدن به هدف و معشوقه، عاشق را دچار پوچی می کند. حالا دیگر نمی داند باید مشتاق چه چیزی باشد. جدال و آمیزش باید نقیض یکدیگر باشند، ولی جمع تمایلات عالی و پست در هر دو نفر باعث شده است که جمع آنها هم ممکن بشود. جدال برای این است که این وصال جسمانی نشود و غائله ی عشق ختم به شر نشود و عشق و خواستن دوام داشته باشد. در عوض، آمیزش ناشی از این واقعیت است که تمایلات حیوانی در هر دو شدّت گرفته است و دیگر بعید است کار عاشق و معشوق در عشقی که اوّل و آخرش را یکی می دانستند ختم به خیر شود.

۳

نفرت و محبت بود، انزجار و لذّت بود

با غزال خوش نقشی مرده در بیابانی.

 در بیت سوم نیز شاعر نشان می دهد که محبتی که عامل رسیدن به اوج عاشقی بود، با سرازیرشدن از آن قلّه و عشق ورزیدن ِ حیوانی چگونه با نفرت ادغام شده است. چون حالا دیگر آن روح عاشق در هر دو مرده است. برای همین است که وقتی دو جسم عاری از آن روح های عاشق در آغوش هم قرار می گیرند و احساس لذّت روحی جایش را به لذّت جسمی می دهد، شاعر نفرت و انزجار را نیز حس می کند. احساس می کند که این معشوقه ای که مانند یک غزال زیبا در آغوشش است، فقط از آن عشق اولیه نقش زیبایش را نگه داشته است، وگرنه نعشی بیش نیست.

۴

وای! حال قی دارم- تا چه شد که در مستی

آبِ گند نوشیدم در بلور فنجانی.

در بیت چهارم ناچاریم روی  مؤنث بودن گوینده تأکید کنیم. البته در همان بیت نخست هم می شد بدون نام شاعر(یا شاعره!) که در بالای شعر آمده است حدس زد که زنی طرف  خود را در عشق ورزی حیوان می نامد، برای این که اغلب مردان را در این ارتباط مهاجم می دانند. (زنان فمنیست حتی ارتباط شرعی و قانونی مردان را با خود، تجاوز به خود و شخصیت خود میدانند!» نوشیدن آن آبِ گند  که  حاصل به اوج رسیدن اشتیاق جسمانی و ارضای جنسی است، به قی کردن منجر می شود که کنایه ی بسیار جالبی است در بیان این که رسیدن به اوج لذّت، لزوماً به ادامه داشتن لذّت یا لذّت بعدی نمی انجامد. قی کردن زن نشانه ی آبستن شدن او  پس از نوشیدن آن آبِ گند از جسم مردی است که چون نیاز زن در ابتدا او را فنجان بلورین می دید نمی توانست از دست بردن به سوی آن خودداری کند. ولی پس از کامجویی، حالا دچار پشیمانی است، و حس می کند که آن نفرت و انزجار در او دارد شکل جسمانی می گیرد. (امروزه در برخی فرهنگ ها، بعضی از زنها که فکر می کنند مادر شدن جای زن بودن و معشوقه ماندن را می گیرد زیر بار بچّه دار شدن و بچّه داری نمی روند. بدتر از آن این است که چون خیلی ها همسر بودن را هم دست و پاگیر می دانند از ازدواج و همسرداری هم فرار می کنند. جالب است که فمنیست ها برای بچّه داری و همسرداری زنها حق و حقوقی مانند پرستارها و کارگرها قائلند که باید قانون، مردها را موظف به ادای آنها بکند.)

۵

تاب شعله می شاید تا پلید پالاید

تن فکندنم باید در تنور سوزانی.

در بیت پنجم، حس گناه  پس از عشق ورزی باعث شده است که  شاعر به فکر آتشی بیفتد که در انتظار خود می بیند. با فعل «می شاید» او فکر می کند که تنش شایسته ی این آتش است و باید آن را تا پالایش تن تحمل کند. شاعر صحبت از روح نمی کند برای این که تمام این آلودگی را از مرحله ی  وصال جسمانی به بعد می داند. (البته گاهی لازم است که این گونه عشاق مانند معتادانی که می گویند رفیق بد آنها را از راه به در برده، ولی زغال خوب هم بی تأثیر نبوده، اعتراف کنند که روحشان تحت تأثیر فکرشان، کم و بیش،  به سمت پلیدی گرایش داشته است و عشق شان از همان ابتدا عارفانه ی عارفانه نبوده است.)

۶

کاش مار می گشتم، پوستوار می هشتم

می گریختم از خود با تن درخشانی.

در بیت ششم این پشیمانی است که باعث می شود که این زن فکر کند که ای کاش می توانست مانند مار  پوست بیندازد و انگار نه انگار که تنش را به شهوت آلوده کرده است دوباره پاک و مطهر بشود. البته این پاکی را فقط برای تنش می خواهد، می خواهد دوباره همان جسم درخشان پیش از عشق ورزی را داشته باشد. حالا دیگر خودش را دست دوم حساب می کند. این را نوشتم تا خوب متوجه بشوید که تا چه حد غرور جسمانی باعث می شود که این زن اصلاً به این فکر نکند که این پیوند جسمانی می تواند یک بخشی از تجربه یا سفر روحانی گسترده تری باشد. (در رمان سیذارتا، هرمان هسه نشان می دهد که چطور سیذارتا برای رسیدن به درک روحانی متعالی تر لازم بود که حتماً چیزهایی را از زندگی جسمانی این دنیا تجربه کند. تجربه ی عشق زمینی مرحله ای از درک عشق آسمانی است. کسی که سیب زمینی می خورد، می تواند به تفاوت  سیب درختی پی ببرد و آن را از درخت هم بالاتر ببرد و  آسمانی بداند؛ وگرنه اسمش را هر چیز دیگری هم بگذارد فرقی نمی کند.)

۷

آه، نه! که شمشیری زنگ خورده را مانم

با خلاف ممزوجی، از غلاف عریانی

در بیت هفتم، شاعر با تصویر مناسبی که موازی با تصویر مار و پوست اندازی است نشان می دهد که این زن پس از آلودگی  تنش نمی تواند مانند مار پوست بیندازد و از آن آلودگی رها شود؛ در عوض، حالا فکر می کند که مانند شمشیری است که از غلافش بیرون آمده است و زنگارش  که همان آلودگی اش است به چشم می آید. همان طور که رطوبت و آب باعث زنگ زدگی شمشیر می شود، آبِ گندِ مرد که از نجاسات است باعث آلودگی این زن شده است. البته این آلودگی می تواند با باقی ماندن در غلاف، پنهان بماند و حتی بخشی از پاکی او بشود. این پاکی برای زن با ماندن در غلافِ خود، با ازدواج و پیوند شرعی و قانونی توجیه می شود. ولی عبارت «با خلاف ممزوجی» نشان می دهد که این زوج گشتن اصلاً صورت ازدواج به خودش نگرفته است. (البته اگر این پیوند شکل ازدواج هم داشته باشد برای بسیاری از زنها با افکاری که جانشین شیوه ی تفکر سنتی کرده اند و طالب زندگی و پیوندهای غیر سنتی هستند قابل قبول نیست. در فیلم (      ) یا ساعت ها که با توجه به زندگی و افکار فمنیستی ویرجینیا وولف و اقتباس از رمان مشهور او خانم دالو وِی ساخته شده است، یکی از سه زنی که تمایلات شدید زنگرایانه را در رهایی و استقلال از زندگی یی که مردان در آن سالارند و قانون و قراردادهای آنها بر زندگی زنان حاکم است، یکباره همسر و فرزند خردسال و زندگی اش را رها می کند تا بتواند آن گونه که خودش می خواهد بدون ضوابط رسمی و روابط عاطفی ِ دست و پاگیر خانواده، هر جا و هر طور که دلش می خواهد زندگی کند. . نکته ی دیگری که باید داخل همین پرانتز بیاورم این است که اگر به فروید گفته می شد که زنی پس از رابطه ی جنسی و حسّ آلودگی خود را به شکل شمشیر زنگ زده می بیند، شاید می گفت که شمشیر نشانه ی مردانگی است و این زن آرزو دارد که ای کاش مرد می بود و مطابق افکار سنتی فرهنگِ خود که در بسیاری از فرهنگهای دیگر نیز چنین است، به جای این که حس کند یک مغلوب است و دچار عذاب فکری و روحی بشود، مانند مردان که گاه مردم از گناهشان هم سرسری می گذرند، حسّی از غلبه یا بی خیالی می داشت. ولی زنگ زده بودن شمشیر نشان می دهد که زن می داند کهاز این نظر ناقص است و حسّ کمبودش همچنان او را آزار می دهد.)

۸

می گریزم اما تن پیش می دود با من

تن من است و من از تن خسته ای، گریزانی...

در بیت هشتم، این زن به این نتیجه می رسد که از این جسم آلوده نمی تواند فرار کند. نکته ی دیگری که می توان از دل این بیت بیرون کشید این است که او با آگاهی از نیازهای جسمانی اش می داند که رهایی از تن کار چندان آسانی نیست، و آنچه را که فکر می کند خودش و یا روحش است و مجزا از جسمش و نیازهایش می تواند وجود داشته باشد توقع بیجا و یا زیادی است. خستگی او از تنش برای این است که اگر بخواهد به عاشق بون با وجود نیاز به عشق ورزی جسمانی بیندیشد و بپردازد باز هم این تن را مانع می بیند.

۹

آه! عشق ورزیدم، سکّه را دو رو دیدم:

روی، نقش جبریلی، پشت، شکل شیطانی.

در بیت پایانی دوباره به عشق ورزی همان بیت اول برمی گردد. آن رو و یا بُعد حیوانی حالا اسمش شده است شیطانی. این تنها در مرد نیست که وجود دارد. خودِ زن هم با این که می خواهد روی دو بعد متضاد آن کسی که با او عشق ورزی کرده است تأکید کند، غیرمستقیم وجود فرشته و شیطان را در هر آدمی نشان می دهد. شعر فقط به یک رابطه و عشق ناموفق نمی پردازد و نمی خواهد بگوید که زنی از بدشانسی گرفتار مردی شده است که ظاهرش اوّل خوب بود و بعد معلوم شد که چه جانوری است. شاعر خواسته یا ناخواسته دو احساس گوناگون را نشان می دهد. حسی که در عاشق و معشوق بدون تماس جسمانی وجود دارد و پاک و جبرئیلی است؛ و احساس لذّتی که دیگر در آن نیاز روحی نیست و فقط بروز نیاز جسمانی است که شیطانی در نظر گرفته شده است. این شیطانی دانستن نیاز و تماس جسمانی، علی رغم تمام تلاش شاعر برای این که از تفکر سنتی در باره رابطه ی زن و مرد فرار کند، از ضمیر ناخودآگاه او سرچشمه می گیرد که کاملاً با حس عصمت و گناهی که سنت در نهادش گذاشته است همخوانی دارد. اشاره به جبرئیل  که او را روح القدس هم می نامند، غیرمستقیم اشاره به داستان باردار شدن مریم مقدس دارد. این زن وقتی خود را با حضرت مریم مقایسه می کند، حس می کند که تمام رنجش این است که به تعبیر حافظ محروم از فیض روح القدس بوده است. این مردهای شیطان صفت او را از پاکی مریم گونه اش محروم کرده اند. (گفته می شود که جبرئیل به صورت روحی بر مریم ظاهر شد و در او دمید و او عیسی(ع) را بار دارشد. بنابراین، پیوند پاک و روحانی، حاصلی پاک و روحانی خواهد داشت. از سوی دیگر، آورده اند که شیطان خود را به شکل ماری بر حوا در بهشت عرضه کرد و او را فریفت. عاقبت این فریفتگی رانده شدن از بهشت بود.)

در پایان، می خواهید شوخی حساب کنید و یا جدّی، باید بگویم که هر کدام از این نُه بیت می تواند یک ماه و یک روز پس از آن کامجویی به اصطلاح حیوانی را نشان بدهد و فقط آخرش می توان به این زن گفت که حالا به جای این حرفها باید و البته ناچار است که بنشیند و بچّه داری اش را بکند.