تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - شفیعی کدکنی
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!
دیباچه

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،

که باغها همه بیدار و بارور گردند.

بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند.

 

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت،

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛

پیام روشن باران،

ز بام نیلی شب،

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.

 

ز خشکسال چه ترسی؟ _که سد بسی بستند:

نه در برابر آب،

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور...

 

در این زمانه ی عسرت،

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرفتر از خواب،

زلالتر از آب.

 

تو خامشی، که بخواند؟

تو می روی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

 

از این کریوه به دور،

در آن کرانه، ببین:

بهار آمده، از سیم خاردار گذشته.

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

 

هزار آینه جاریست.

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

 

زمین تهی ست ز رندان؛

همین توئی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.1»

1.از حافظ

 

«دیباچه» که آغازگر در کوچه باغهای نشابور دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی است، به گونه ای آغاز می شود که تداعی کننده ی آغاز رسالت پیامبر اسلام (ص) است. واژه ی بخوان، همان «اِقرء» است و تکرار آن در خط سوم، ادامه ی تکرار «اِقرء» را در سوره ی  «علق» تقلید می کند. بنابراین، دیباچه قرار است رسالتی را بر دوش مخاطبی که به او امر به خواندن شده است بگذارد. این شخص کیست؟ این مخاطب یک شخص است و یک شخص نیست!!! اوّل از همه، خود شاعر مخاطب شعر خودش است، برای این که شعرش وحی گونه شود و خود نیز رسولی برای پیامی که در آن است باشد. دیگر این که، هر کس که این شعر را می خواند همچو او می شود و دیگر از بار مسئولیت پیام رسانی نمی تواند شانه خالی کند.

امّا، خواندن به نام خدا با خواندن به نام گل سرخ چه تفاوتها و چه شباهت هایی دارد؟

تفاوتش در این است که هر وقت که با نام خدا کاری انجام می شود، بنا را باید بر این گذاشت که حاصل آن خداپسندانه باشد؛ امّا، چون خودِ خدا مستقیماً با کسی تماس نمی گیرد تا مشخص کند که کارش خداگونه بوده است و خوشش آمده است یا نه، باید به دهن واسطه ها نگاه کرد و دید مورد پسند آنها هست یا نیست. بنابراین با تصویری ذهنی از خدا و ایمانی نسیه به او فقط می توان تصاویر در هم و برهمی از جامعه ای خداگونه ارائه داد. اگر کسی ادعا کند که محیطی رنگ و بوی خدا را دارد، شنونده درجا می پرسد: چه رنگی؟ چه بویی؟ خدا که رنگ و بو ندارد.

شاعرمشکل رنگ و بوی خدا را با تصویر عینی گل سرخ به جای خدا و باغ به جای محیط خداگونه و خداپسندانه حل کرده است.  تصویر نمادین گل سرخ و باغ،  دهان آنهایی را که چوب خشک و چماق و ویرانی را هم می خواهند به خدا نسبت بدهند باید ببندد- ولی متأسفانه تجربه نشان داده است که نمی بندد، خیلی ها توجیه را جزء اصول دین شان قرار داده اند.

امّا شباهت این دو نوع آغاز در این است که پس از آغاز همه چیز باید رنگ و بوی آن اسم آغازین را داشته باشد. نام گل سرخ باید بیابانهای بی آب و علف را تبدیل به باغ کند، همان طور که نام خدا باید همه را خداگونه کند. «صحاری شب» عرصه ی فعالیت پیروان هر دو نام، یعنی خدا و گل سرخ، است. گل سرخ باید صحرا را باغ کند، و نام خدا قرار است نور را جانشین شب کند.(نور از اسامی خدا، و عینی ترین تصویری است که از او در اذهان می توان ترسیم کرد.)  پس خدا و گل سرخ اسامی معنی و ذات، ذهنی و عینی یک چیزند.

شاعر اگر می خواست طبق اشعار سنتی ِ گل و بلبل پیش برود بعداز باغ کردن بیابانها باید بلبل و قناری و مرغ عشق را به هم نشینی با سنبل دعوت می کرد؛ امّا او می خواهد که کبوتران سپید به نام گل سرخ به آشیانه ی خونین شان برگردند. آنهایی که ضد گل سرخ و ضد باغ بودند با خودشان خون سرخ را که نشان قتل و ویرانی است آورده اند و کبوتر سپید صلح و آشتی را آواره ی بیابانها کرده اند.

در این «رواق سکوت» که کسی جیکش در نمی آید تو لااقل به نام اوشروع کن، نام او خود فریادی است که موج آسا پیش می رود و طنینش  اوجی دارد ورای این دشت ها و بیابانها. نام گل سرخ وجود باران را لازم می کند- مگر می شود بدون باران گل سرخ داشت؟ پس اگر باران می خواهی باید بگویی «یا گل سرخ!» و اگر گل سرخ می خواهی باید باران را صدا بزنی. روشنی باران هم نشانی از نوری دارد که باید با نسیم کوچه به کوچه شب ها را طی کند و همه جا را روشن کند. این هم یک جور آبیاری است!

شاعر به خودش و مخاطبش می گوید:

ز خشکسال چه ترسی؟ _که سد بسی بستند:

نه در برابر آب،

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور...

شاعر با گوشه و کنایه حرف می زند و خوب هم منظورش را بیان می کند. دل کشاورزی راکه نگران خشکسالی است با نشان دادن آبی که در پشت سد ذخیره شده است و به تدریج در اختیارش گذاشته می شود خوش می کنند، و دل آنهایی را که تشنه ی نورند با این پیام باید خوش کرد که نور را کسی نمی تواند از بین ببرد، بلکه ناخواسته به خیال این که آن را از بین برده اند، ذخیره می شود تا روزی انفجار و فجر آن همه جا را روشن کند. فریاد هم همین طور است. پشت سدهایی که برای ایجاد سکوت بسته اند، فریادها ذخیره می شوند. گرچه  می خواهند جلو شورش را بگیرند ؛ ولی شور و اشتیاق عاشقان نور فقط در دلهایشان انباشته شده، و از بین نرفته است. (نقطه چین آخر این جمله ناقص بودن کلمه ی «شور» را هم تداعی می کند، شور می تواند بشود «شورش!»)

در این روزگار رنج و بی باغ و بی برگی، طرفداران بیابان و ویرانی هم به زبان نمی گویند که طالب ویرانی اند، بعید نیست که آنها هم کارهایشان را با نام گلی آغاز کنند، آنها هم شاعرانی دارند که از سرو و قمری و لاله می سرایند، با این تفاوت که آبی که در شعر آنهاست با خودش اکسیر خواب دارد. این جور شاعرِ خواب آور بدرد نمی خورد!

 

تو خامشی، که بخواند؟

تو می روی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

 شاعری مثل تو باید بخواند که برای باروری نهالک بی برگ ما ترانه می خواند. می خواهد با شعرش باغها را بیدار و بارور کند، نمی خواهد شعرش سدی جلو چشمان آنها باشد و خوابی را به آنها بچشاند زلال تر از آب!

از این کریوه به دور،

در آن کرانه، ببین:

بهار آمده، از سیم خاردار گذشته.

حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

 

از این سرزمین اگر بگذری یا نگاهت بگذرد، متوجه می شوی که همه جا مثل اینجا زمستانی نیست و نمانده است. کریوه و کرانه که هر دو یک جور شروع می شوند و ظاهرشان  انگار یکی است، نشان می دهند که اگر از «ک» کریوه بگذری و به «ک» کرانه برسی می بینی که تفاوت از یک کرانه است تا کرانه ی دیگر! با سیم خاردار ممکن است بتوان باغ را انحصاری کرد و یا آن را خراب کرد و برای این که دیگران نفهمند که دیگر باغ نیست و بیابان است درش را بست، ولی نمی شود جلو آمدن بهار را گرفت. گل سرخ با خار خودش می تواند از خودش مراقبت کند، سیم خاردار فقط بهانه ایست تا کسی که جای گل سرخ نشسته است از خودش مراقبت کند.

وقتی سیم سیاه مانند گل سرخ خار دارد، آن وقت نباید گل بنفشه مانند طپانچه گوگرد و باروت داشته باشد؟ از این شعر با این زبان، بوی سیاسی بیش تری بلند می شود. بنفشه زیباست، امّا حریق و شعله که ذاتاً ضد رشد گل سرخ و بنفشه اند چه زیبایی ای دارند؟ البته خار هم زیبا نبود، ولی برای دفاع از زیبایی گل سرخ لازم است. حریق و شعله هم از دید یک باغبان زیبا نیستند، ولی اگر قرار است که بنفشه ظاهراً گُر بگیرد تا کسی به زیبایی آن تجاوز نکند، چه اشکالی دارد؟

هزار آینه جاریست.

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

آینه ها که کارشان تقلید است قرار است از چه کسی و چه چیزی را تقلید کنند؟ باید از کسی تقلید کنند که از گل سرخی سخن می گوید که پشت سیم خاردار مانده است، نه کسی که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله می نویسد. تو با نام گل سرخ سرودی را بخوان (مانند همین دیباچه) و آینه ها با تو همان را همسرایی خواهند کرد.

 

زمین تهی ست ز رندان؛

همین توئی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.1»

 

چرا آینه ها زیادند و رند کم است؟  اگر رند این قدر کم است از کجا می فهمیم که آینه هایی که تصویرش را مکرر و حرفش را تکرار می کنند زیادند؟ اگر به این خاطر است که دیده ایم که این مردم روبروی همه آینه وار آن می کنند که آنها می خواهند، دل خوش کردن به چنین آییه هایی  چه فایده ای دارد؟

ظاهراً فقط یک نفر است که می تواند ناجی این باغ و گل سرخ آن شود، و این شخص همان «تویی» است که شاعر امیدش را به او بسته است. ولی عجیب این است که اگر فقط همین یک نفر است که نجات زمین و همه در گرو رندی اوست، خود شاعر چه کاره است؟ وقتی که شاعر به این یگانه رند امر به شروع رسالت می کند، یا باید بگوییم به زبان دعا و از دهان یک نیازمند چنین کاری را می کند، و یا باید بگوییم که  از مقام بالاتری وظیفه ی او را به او تذکر می دهد. شاید بهتر است نتیجه ی دیگری بگیریم و بگوییم که  شاعر دارد از زبان وجدان خودش، به خودش این ها را می گوید، و انتظار دارد که آن هزاران هزار آینه ی دیگر نیز با خود چنین کنند تا در وجود آنها هم گل سرخی شکوفا شود. به هر حال شعر باید یک جوری تمام می شد، این تحلیل هم همین طور! و چه پایانی موجه تر از مصرعی از حافظ که سرآمد همه ی شاعران رند است: «حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی.»

 شاید اگر از این شعر و یا تحلیل آن ویا هر دوی آنها چیزی سردر نیاورده اید از متن کامل غزل حافظ یک چیزی دستگیرتان شود؛ و اگر نشد این یکی را هم کنار آن دو تا بگذارید؛ خواندن سه تا بهتر از دوتاست، هرچند ندانستن دو تا بهتر از ندانستن سه تاست!!! «من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست، تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.»

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمانم چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفته خدا را

ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی