تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - حافظ
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!


 


هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

بیش تر شنیده ایم که می گویند «فلانی به خانه ی خدا مشرف شد.» کم تر شنیده ایم کسی مانند حافظ حرفی بزند که اگر خوب دقت کنیم معنی اش این است که خدا به خانه ی همه تشریف می آورد.

 

و اذا سأَلک عبادی عنّی فَانّی قریب أُجیب دعوةَالدّاع اذا دعانِ.... (بقره:186)

و هرگاه بندگان من، از تو درباره ی من پرسند، (بگو) من نزدیکم، و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند اجابت می کنم.

ادعای حافظ با این که ریشه ی قرآنی دارد، ممکن است به دلیل ناتوانی ما در درک و حس آن باعث تعجب مان شود. حافظ علت این ناتوانی را «قامت ناساز بی اندام ما» می داند. از بزرگ جز تشریف یا بزرگی کردن انتظاری نمی رود؛ از کوچک  چه انتظاری باید داشت؟

گاهی آدم های قد بلند برای  این که نشان بدهند حواس شان به حرف آدم های کوتاه قد است و حرف شان برایشان مهم است خم می شوند و خود را تا حدّ قامت کوتاه آنها پایین می آورند. اگر کسی تا این حد خم شود و تواضع نشان بدهد و مخاطب اش نه خواستن را بلد باشد و نه حرف زدن را، دیگر ایرادی بر بزرگ تر نمی توان گرفت. ایراد اصلی از کسی است که به جای این که صدایش را بلندتر کند و حرفش را درست تر و واضح تربزند و یا اصلاً حرفی بزند، بیش تر در خودش فرو می رود و هر لحظه کوتاه تر و کوتاه تر شود. آن وقت است که بزرگ تر ناراحت می شود و حق دارد بگوید هوش و حواس ات کجاست؟ من با توام. تا این حد برای تو پایین آمده ام.  

گاهی کوتاهی قامت آدم با هیچ چیزی سازگاری پیدا نمی کند، و بی اندامی اش چاره ای ندارد، چون ستونی ندارد که آن را محکم و استوار نگه دارد؛ مانند ژله زود وامی رود. شاید با نگاهی به خانه ی خدا- خانه ای ساده و چهارگوش- بتوان گوشه ای از این تشریف فرمایی را حس کرد. رسیدن به این حس می تواند این ناسازی و بی اندامی را برطرف کند که وقتی خدا تا این حد خودش را برای بندگانش پایین می کشد، آنها هم باید خودشان را به سمت او کمی بالا بکشند. کسی که نمی تواند خودش را راست نگه دارد و هر لحظه بیش تر تحلیل می رود همان گدایی است که به قول حافظ همیشه دستش از آن کمر کوتاه می ماند:

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه ای به کف آور ز گنج قارون بیش





بنده ی پیر خراباتم که لطف اش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

واژه ها و ترکیباتی که یکی پس از دیگری می آیند یکدیگر را معنی می کنند.  همه در کنار هم  مجموعه ای را می سازند که فکری را می سازد و یا از عقیده ای پیروی می کند. شاید بعضی ها چندان خوش شان نیاید که حرف های حافظ شان را یکی بیاید و واژه واژه و بیت به بیت به قرآن ربط بدهد، ولی حافظ من را که می گوید «هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم»  اوّل از همه باید از این راه معنی کرد، بعد هر کسی هر بلایی(!) دلش خواست می تواند سر آن بیاورد. متأسفم و خوشحال هم هستم که توأم با حافظ خوانی حرف های مرا هم می خوانید. بد نیست غزل «دولت قرآن» را برای رسیدن به معنی این بیت با هم بازخوانی کنیم:

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتویّ خرد حرص به زندان کردم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تُست

آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنّت فردوس طمع

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

این غزل، خیلی از نکاتی را در مورد غزل مورد بررسی مان روشن می کند. واژه ها در دو غزل جوری آینه وار قرار گرفته اند که حتی اگر نسبت به آینه ی مان کمی کج ایستاده باشیم و قسمت هایی از آن از دیدمان بیرون باشد، با توجه به بخش های قابل رؤیت می توانیم بخش های دیگر را برای رسیدن به تصویر کامل غزل بازسازی و ترمیم کنیم. «صاحب دیوان» در هر دو غزل آمده است، ولی در غزل «دولت قرآن» چون حافظ می گوید: «آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم،» مشخص است که «صاحب دیوان» همان «سلطان ازل» است، و چون می گوید: «هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم،» پس «آنچه که سلطان ازل گفت بکن» در قرآن بوده است که مطابق آن عمل کرده است. بنابراین، با این صغری و کبری چیدن ها به این نتیجه می رسیم که «صاحب دیوان» و «سلطان ازل» کسی جز خدا که با کلامش در قرآن مجید به همه می گوید چه باید بکنند نمی تواند باشد. حالا، با ارتباطی که بین تصاویر این دو غزل وجود دارد می توانیم به این نتیجه برسیم که «پیرخرابات» همان خداست. پیر بودن اشاره ای است به راهنما و هدایت کننده بودن خدا، و در ضمن، «قدیم» بودن خدا را نیز نشان می دهد.

بنده ی پیر خراباتم که لطف اش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

این دو مصرع با هم بیانگر این آیه از سوره ی حمد است: «ایّاک نعبدُ و ایّاک نستعین»(فاتحه: 5)

تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می خواهیم.

بندگی فقط شایسته ی خدا و از آن اوست. نه شیخ واعظ و نه حتی زاهد بی ریا شایسته ی بندگی نیستند. در سوره ی توبه در آیات 30 و 31،  یهود و نصاری کافر و مشرک معرفی شده اند برای این که غیر خدا را در برابر خدا  و یا در کنار او ربّ و پروردگار خود دانسته اند؛ ملاحظه بفرمایید:

و قالت الیهود عزیر ابن الله و قالت النصاری المسیح ابن الله ذلک قولهم بافواههم یضاهؤن قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انی یؤفکون (30)

اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح ابن مریم و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا لا اله الا هو سبحانه عما یشرکون (31)

یهود گفتند: «عزیر پسر خداست!» و نصاری کفتند: «مسیح پسر خداست!» این سخنی است که با زبان خود می‏گویند، که همانند گفتار کافران پیشین است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف می‏یابند؟! (30)

(آنها) دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند، و (همچنین) مسیح فرزند مریم را; در حالی که دستور نداشتند جز خداوند یکتائی را که معبودی جز او نیست، بپرستند، او پاک و منزه است از آنچه همتایش قرار می‏دهند! (31)

 

خیلی از مسلمانان نیز دچار جنین شرکی هستند. آنها گاهی برای توجیه نحوه ی نگاه خود به شیخ و زاهدِ مورد احترام خود مقامات و کراماتی را به آنان نسبت می دهند تا آنان را نیز صاحب لطف و لطافتی از آن گونه که از آن خداست بنامند. مثلاً، در مورد زاهدی می گویند که با نگاه به افراد می فهمید که نیازشان چیست و بدون آن که بدانند آنچه را که می خو.استند تهیه می کرد و در اختیارشان قرار می داد؛ یا این که می توانست فکر افرادی را که پشت سرش بودند بخواند. منکر وجود چنین موهبت ها و کرامت های الهی در بندگان خاص و برگزیده ی خدا نمی شوم، بلکه مانند حافظ می خواهم بگویم که چنین لطفی به طور کامل و دائم  و مطلق از آن خداست به همین دلیل حافظ به زبان خود می گوید که بنده ی غیر او نباید شد، و از غیر او نباید استعانت جست برای این که لطف از جانب غیر او – گر چه وسیله ی رساندن لطف الهی باشد- همیشگی نیست.   لطف اصلی را حافظ از او می خواهد و آن چیزی جز راه یافتن به جنّت فردوس نیست:

دارم از لطف ازل جنّت فردوس طمع

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم




حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست

عاشق دُردی کش اندر بند مال و جاه نیست

صدری که حافظ به دنبالش نیست، سهم  شیخ و زاهد است. شیخ مال را می برد و زاهد جاه را. بدون شک، شیخ پیش از این که صاحب مال شود، صاحب مقام می شود، ولی مقام و منصب شیخ رسمی، دولتی و دنیایی است. امّا به نظر می رسد مقامی را که حافظ از آن صحبت می کند باید با آنچه  که واعظ در طلب آن است فرق داشته باشد.  این مقام از آنهایی نیست که مقدمه یا توجیه مال اندوزی بشود. باید توفیری داشته باشد تا گذشت از آن ارزش گفتن داشته باشد. این مقام معنویتی در آن است که زاهدی را که دنبال مادّیّات نیست نیز می فریبد.  حافظ کلمه ی «جاه» را که  بار منفی دارد استفاده می کند تا نشان بدهد که حتی اگر خیر و سودی در این مقام معنوی باشد  باز دنبالش نیست. مقامی که زاهدی به آن می رسد ظاهراً ناپسند نیست. این «جاه» با «آه» توأم است و خیلی ها حسرتش را  می خورند. امّا، حافظ از آنها نیست، چون می داند زاهد، حتی اگر ریاکار نباشد، مقامات معنوی اش  بوی دنیا و شهرت دنیا را دارد. مقام او ممکن است حاصل بی ریایی اش باشد و از چشم مردم قابل احترام  و خداپسندانه، ولی حافظ چنین صدر نشینی یی را که یک سرش به امّا و اگرهایی وصل است نمی خواهد. پس، کدام صدر را می خواهد؟

در بیت پایانی غزلی که من آن را «دولت قرآن» نامیده ام، حافظ گفته است:

گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

حافظ امید دارد که بر صدر دیوان غزل بنشیند. ناگفته نماند که بر آن نشسته است. یا بهتر بگویم او را بر صدر دیوان غزل نشانده اند. البته خودش هم از حالش و کیفیت کارش خبر دارد. تکیه بر جای بزرگان، هنگامی که اسباب بزرگی را مهیا کرده باشید بهتر از آن مال داری واعظ و  مقام داری زاهد است. این مسند،  مقصد همان مشرب عالی یی است که مدعی اش شده است. اگر هم بر صدر دیوان غزل نشسته است برای این است که صاحب آن، که همه ی اختیارش به دست اوست، چنین خواسته است. کسی که می گوید«قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند،»باید هم به این نتیجه برسد که صاحب دیوان  او را بر صدر دیوان غزل بنشاند. صاحب دیوان  که صاحب قرآن نیز هست هنگامی که حاصل کار حافظ را محاسبه می کند او را به دلیل بندگی اش و مشرب قرآنی اش که نتیجه اش دیوان غزلی است که  گواه این بندگی و مشرب اوست بر صدر دیوان غزل می نشاند. رندی حافظ عامل موفقیت اوست. او نسبت به زاهد و واعظ چیزی کم ندارد. زهد زاهد و حالت او را بدون این که ریایی در کارش باشد دارد به اضافه ی حالی که زاهد فاقد آن است:

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

دتا جایی که لاف گزاف نمی زند هنگامی که می گوید:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

غزل حافظ از وعظ  واعظان سرتر است چون حاصل عاشقی و دُردکشی خالصانه و بی ریای اوست. غزل حافظ تبلیغ قرآن است، در حالی که حرف واعظ تبلیغ انتخاباتی خودش است. در قرآن مجید، در سوره ی فرقان آیه ی سی ام آمده است که :پیامبر می فرماید: قوم من قرآن را رها کرده اند.((فرقان: 30)

و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا (30)

واعظ حرف از قرآن می زند، ولی به دنیا چسبیده است. حافظ رندانه و به ظاهر از دنیا دم می زند، ولی دغذغه اش قرآن است.

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند

گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند

حُسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد

زمره ی دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند



rezanooshmand.blogfa.com