تبلیغات
تـــــــــــه مانده ى تاریخ ... - دیوان شمس مولوی
و این است این ، همین ته مانده ى تاریخ!

غزلی از دیوان شمس

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم

وگراز من طلبی جان، نستیزم نستیزم

قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت

به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم

ز جلال تو جلیلم، ز دلال تو دلیلم

که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم

بده آن آب ز کوزه که نه عشقی ست دو روزه

چو نمازست و چو روزه، غم تو واجب و ملزم

به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی

اگرش آب دهد یَم، شود او کنده ی هیزم

بپر ای دل سوی بالا، بپر و قوت مولا

که در آن صدر معلا، چو تویی نیست ملازم

همگان وقت بلاها، بستایند خدا را

تو شب و روز مهیا، چو فلک جازم و حازم

صفت مفخر تبریز نگویم بتمامت

چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم


rezanooshmand.blogfa.com